فرهنگ آریانپور
کردن - منحرف -
#۱۵۸٬۵۹۱
bend
(past: bent ; past participle: bent) ـ خمیدن، خمش، زانویه، خمیدگى، شرایط خمیدگى، زانویى، گیره، خم کردن، کج کردن، منحرف کردن، تعظیم کردن، دولا کردن، کوشش کردن، بذل مساعى کردن
warp
تار (در مقابل پود)، ریسمان، پیچ و تاب، تاب دار کردن، منحرف کردن، تاب برداشتن
avert
برگرداندن، گردانیدن، دفع کردن، گذراندن، بیزار کردن، بیگانه کردن، منحرف کردن
shunt
ترن را بخط دیگرى انداختن، منحرف کردن، تغییر جهت دادن، از میان بردن، کنار گذاشتن، موازى، مقاومت موازى
divert
منحرف کردن، متوجه کردن، معطوف داشتن
deflect
کج کردن، منحرف کردن، منکسر کردن، شکستن
pervert
منحرف کردن، از راه راست به در کردن، گمراه شدن، مرتد، بدراه، منحرف
alienate
انتقال دادن، بیگانه کردن، منحرف کردن
call off
منحرف کردن، صرفنظر کردن