کردن - مرتب -
#۱۵۸٬۴۰۷
range
برد، محدوده، حوزه، تغییر کردن، رسایى، چشم رس، تیررس، دسترسى، حدود، خط مبنا، منحنى مبنا، در صف آوردن، آراستن، مرتب کردن، میزان کردن، عبور کردن، مسطح کردن، سیر و حرکت کردن
lineup
صف، تنظیم کردن، مرتب کردن، آماده و مجهز کردن، ترتیب جاى بازیکنان فوتبال، طرز قرار گیرى
address
درست کردن، مرتب کردن، متوجه ساختن، قراول رفتن، دستور دادن، اداره کردن، نظارت کردن، خطاب کردن، عنوان نوشتن، مخاطب ساختن، سخن گفتن عنوان، نام و نشان، سرنامه، نشانى، آدرس، خطاب، خطابه، نطق، عریضیه، طرزخطاب، برخورد، مهارت، حمل، ارسال، نشانى دادن address ـ (44)
arrange
آراستن، چیدن، قرار گذاشتن، مرتب کردن، ترتیب دادن، سازمند کردن
concert
ساز و آواز، انجمن ساز و آواز، هم آهنگى، کنسرت، مرتب کردن، جور کردن
dispose
(disposal =) ـ مرتب کردن، مستعد کردن، ترتیب کارها را معین کردن
marshal
مارشال، ارتشبد، کلانتر، سردسته، به ترتیب نشان دادن، راهنمایى کردن با (تشریفات)، مرتب کردن
collocate
پهلوى هم گذاردن، مرتب کردن
draw up
مرتب کردن، کارها را تنظیم کردن، سیخ ایستادن