کردن - محکم -
#۱۵۸٬۳۶۶
fix
کار گذاشتن، درست کردن، پابرجا کردن، نصب کردن، محکم کردن، استوار کردن، سفت کردن، جادادن، چشم دوختن به، تعیین کردن، قرار دادن، اب کسى رسیدن، تنبیه کردن، ثابت شدن، ثابت ماندن، مستقر شدن، گیر، حیص و بیص، تنگنا، مواد مخدره، افیون
gird
(past: girded, girt ; past participle: girded, girt) ـ ضربه شدید، اظهار نظر شدید و تند، حلقه، کمربند بستن، بستن، احاطه کرده، محاصره کردن، نیرومند کردن، آماده کردن، محکم کردن
cadge
گره زدن، بستن، محکم کردن، باربرى کردن، اخاذى کردن، دوره گردى کردن، گدایى، دوره گردى
chock
گوه (goveh)، تکه چوبى که چرخ یا چلیکى را از غلتیدن باز مى دارد، از حرکت بازداشتن، (با چوب) محکم کردن، محکم، سفت، کیپ
clinch
محکم کردن، ثابت کردن، پرچ کردن، قاطع ساختن، گروه، پرچ بودن (مثل سرمیخ)
fasten
بستن، محکم کردن، چسباندن، سفت شدن
fixate
تثبیت کردن، محکم کردن، متمرکز کردن
rigidify
سفت شدن، سخت شدن، محکم کردن
consolidate
محکم کردن، یکى کردن، یک رقم کردن