فرهنگ آریانپور
کردن - متراکم -
#۱۵۸٬۲۹۶
jam
گیر کردن چپاندن، مربا، فشردگى، چپاندن، فرو کردن، گنجاندن (با زور و فشار)، متراکم کردن، شلوغ کردن، شلوغ کردن (با آمد و شد زیاد)، بستن، مسدود کردن، وضع بغرنج، پارازیت دادن
amass
گرد آوردن، توده کردن، متراکم کردن
congest
انبوه شدن، متراکم کردن، گرفته کردن
densify
چگال کردن، متکاسف، متراکم کردن
enflame
(inflame =) ـ بر افروختن، به هیجان آوردن، (پزشکى) داراى آماس کردن، ملتهب کردن، آتش گرفتن، عصبانى و ناراحت کردن، متراکم کردن
inflame
بر افروختن، به هیجان آوردن، (پزشکى) داراى آماس کردن، ملتهب کردن، آتش گرفتن، عصبانى و ناراحت کردن، متراکم کردن
compress
متراکم کردن، هم فشرده کردن، به هم فشردن، خلاصه شدن یا کردن
condense
همچگال، متراکم، متراکم کردن، هم چگال کردن، تغلیظ کردن، منقبض کردن، مختصر و مفید کردن، خلاصه کردن، چگالیدن