کردن - قطع -
#۱۵۸٬۲۰۰
cut
(past: cut ; past participle: cut) ـ بریدن، بریدگى، بریده، تقلیل دادن، گسیختن، گسستن، چیدن، زدن، پاره کردن، قطع کردن، کم کردن، تراش دادن (الماس و غیره)، عبور کردن، گذاشتن، برش، چاک، شکاف، معبر، کانال، جوى، تخفیف
burst
(past: burst ; past participle: burst) ـ قطع کردن، ترکیدن، از هم پاشیدن، شکفتن، منفجر کردن، انفجار، شیوع، قطارى، پشت سر هم
cross
صلیب، خاج، چلیپا، علامت ضربدر یا به اضافه، حدوسط، ممزوج، دورگه، اختلاف، مرافعه، تقلب، نادرستى، قلم کشیدن بر روى، گذشتن، عبور دادن، مصادف شدن با، رو به رو شدن، قطع کردن، دورگه کردن (مثل قاطر)، پیوند زدن، کج خلقى کردن، خلاف میل کسى رفتار کردن
ablate
از بیخ کندن، قطع کردن، (جراحى) بریدن و خارج کردن
excise
مالیات کالاهاى داخلى، مالیات غیرمستقیم، مالیات بستن بر، قطع کردن
disconnect
منفصل کردن، قطع کردن، جدا کردن، گسستن
discontinue
ادامه ندادن، بس کردن، موقوف کردن، قطع کردن
copartnership
رداى روحانى، جبه، نوک، راس، پوشاندن، قطع کردن
cut off
قطع کردن، محروم کردن، بریدن، جدا کردن، راه میان بر، قطع جریان