فرهنگ آریان‌پور

کردن - عزیمت -

#۱۵۸٬۰۵۵

معنی‌های انگلیسی
۱

go

(past: went ; past participle: gone) ـ رفتن، روانه ساختن، رهسپار شدن، عزیمت کردن، گذشتن، عبور کردن، کار کردن، گشتن، رواج داشتن، تمام شدن، راه رفتن، نابود شدن، روى دادن، بر آن بودن، درصدد بودن، راهى شدن

۲

pike

کلنگ دوسر، نیزه دسته چوبى، میخ نوک تیز، نوک نیزه، هر چیز نوک تیز، قله کوه نوک تیز، اردک ماهى، عزیمت کردن، سریعا رفتن، رحلت کردن، نیزه زدن، با چیز نوک تیز سوراخ کردن

۳

start

شروع، آغاز، آغازیدن، دایر کردن، عازم شدن، شروع کردن، عزیمت کردن، از جا پریدن، رم کردن، مبداء، مقدمه، ابتدا، فرصت، فرجه

۴

leadoff

عازم شدن، عزیمت کردن، رهبرى کردن، رهبرى، آغاز، ضربت

۵

vamoose

(زبان عامیانه) بسرعت عازم شدن، کوچ کردن، عزیمت کردن