امر
#۱۵٬۷۹۰
authoritative
آمر، مقتدر، توانا، معتبر
job
کار، امر، سمت، شغل، ایوب، مقاطعه کارى کردن، دلالى کردن، کار شغل
fiat
حکم، امر، اجازه، رخصت، حکمى، امرى
hest
(ک.) امر، فرمان، امریه، وعده
ploy
تمحید، عمل، اقدام، کار، امر، ورزش، خوشى، وجد
order
راسته، دسته، طبقه، زمره، صنف، آئین و مراسم، فرقه یا جماعت مذهبى، گروه خاصى، انجمن، دسته اجتماعى، سامان، نظم، انتظام، آرایش، رسم، آئین، مقام، مرتبه، سبک، طرز، مرحله، نوع، دستور، امر، درمان، امریه، فرمایش، حواله، برات دستور دادن، منظم کردن، سفارش دادن، تنظیم کردن، ترتیب، رتبه، سفارش، مرتب کردن
affair
کار، امر، کاروبار، عشق بازى (با جمع هم مى آید) ـ
behest
قول، وعده، موعود، امر، دستور
matter
ماده، جسم، ذات، ماهیت، جوهر، موضوع، امر، مطلب، چیز، اهمیت، مهم بودن، اهمیت داشتن
bidding
(past: bid, bade ; past participle: bid, bidden) ـ فرمودن، امر کردن، دعوت کردن، پیشنهاد کردن، توپ زدن، خداحافظى کردن، قیمت خریدرا معلوم کردن، مزایده، پیشنهاد
precept
حکم، امر، فرمان، امریه، خطابه، مقررات، نظامنامه، پند، قاعده اخلاقى
command
فرمان، فرمایش، سرکردگى، فرماندهى، فرمان دادن، حکم کردن، امر کردن واژه هاى شامل
imperator
امپراتور، فرمانده، امر کننده، آمر، فرمانرواى مطلق
imperious
آمرانه، تحکم آمیز، مبرم، آمر، متکبر
ordinance
فرمان، امر، حکم، مشیت، تقدیر، آئین
circumstance
چگونگى، شرح، تفصیل، رویداد، امر، پیشامد، (در جمع) شرایط محیط، اهمیت
kettle of fish
مهمانى دانگى، آشفتگى، اختلال، کار، امر