کردن - خم -
#۱۵۷٬۵۴۳
bend
(past: bent ; past participle: bent) ـ خمیدن، خمش، زانویه، خمیدگى، شرایط خمیدگى، زانویى، گیره، خم کردن، کج کردن، منحرف کردن، تعظیم کردن، دولا کردن، کوشش کردن، بذل مساعى کردن
flex
خم کردن، پیچ دادن، سیم نرم خم شو
crank
دسته محور، میل لنگ، بست زانویى، خم، پیچیدگى، آدم پست فطرت، خم کردن، محوردار کردن، دسته دار شدن، کج، کوک کردن
crook
عصاى سرکج، کجى، آدم قلابى، کلاه بردار، خم کردن، کج کردن
crump
کج، منحنى، خم کردن، پیچیده، چین دار، داراى چین و چروک
hunch
خم کردن، به شکل قوز درآوردن، تنه زدن، قوز، کوژ، قلنبه، فشار با آرنج، کوهان، ظن، احساس وقوع امرى در آینده
reeve
(جانور شناسى) یلوه ماده، کدخدا، کلانتر، آغل گوسفند، مرغدانى، طناب، رشته، طناب را از شکاف یا سوراخ گذراندن، از تنگنا یا جاى باریکى گذشتن، نخ را از سوراخ سوزن گذراندن، خم کردن، پیچاندن
incline
خم کردن، کج کردن، متمایل شدن، مستعد شدن، سرازیر کردن، شیب دادن، متمایل کردن، شیب
inflect
کج کردن، خم کردن (به سوى درون)، منحنى کردن، گرداندن، صرف کردن