کردن - تعیین -
#۱۵۷٬۲۵۳
fix
کار گذاشتن، درست کردن، پابرجا کردن، نصب کردن، محکم کردن، استوار کردن، سفت کردن، جادادن، چشم دوختن به، تعیین کردن، قرار دادن، اب کسى رسیدن، تنبیه کردن، ثابت شدن، ثابت ماندن، مستقر شدن، گیر، حیص و بیص، تنگنا، مواد مخدره، افیون
bound
حد، مرز، کران، محدود، سرحد، خیز، جست و خیز، محدود کردن، تعیین کردن، هم مرز بودن، مجاور بودن، مشرف بودن (on یا with)، جهیدن آماده رفتن، عازم رفتن، مهیا، موجود، مقید، موظف
slate
تخته سنگ، لوح سنگ، ورقه سنگ، تورق، سنگ متورق، سنگ لوح، ذغال سنگ سخت و سنگى شرح وقایع (اعم از نوشته یا ننوشته)، فهرست نامزدهاى انتخاباتى، با لوح سنگ پوشاندن، واقعه اى را ثبت کردن، تعیین کردن، مقدر کردن
assess
تشخیص دادن، تعیین کردن، بستن، مالیات بستن بر، خراج گذاردن بر، جریمه کردن، ارزیابى، تقویم کردن
assign
واگذار کردن، ارجاع کردن، تعیین کردن، مقرر داشتن، گماشتن، قلمداد کردن، اختصاص دادن، بخش کردن، ذکر کردن
locate
مکان یابى کردن، قرار دادن، تعیین محل کردن، جاى چیزى را معین کردن، تعیین کردن، معلوم کردن، مستقر ساختن
appoint
تعیین کردن، برقرار کردن، منصوب کردن، گماشتن، واداشتن
determine
تصمیم گرفتن، مصمم شدن، حکم دادن، تعیین کردن
prescribe
تجویز کردن، نسخه نوشتن، تعیین کردن