فرهنگ آریان‌پور

کج و معوج‌ کردن

#۱۵۶٬۲۵۶

معنی‌های انگلیسی
۱

warp

تار (در مقابل پود)، ریسمان، پیچ و تاب، تاب دار کردن، منحرف کردن، تاب برداشتن

۲

screw

پیچ خوردگى، پیچاندن، پیچیدن، پیچ دادن، (به وسیله پیچ) وصل کردن، گائیدن، پیچ، پیچ کردن

۳

twist

پیچ، تاب، نخ یا ریسمان تابیده، پیچ خوردگى، پیچیدن، تابیدن، پیچ دار کردن

۴

wring

(past: wrung ; past participle: wrung) ـ فشردن، چلاندن، به زور گرفتن، غصب کردن، انتزاع کردن، پیچاندن، منحرف کردن

۵

writhe

(از شدت درد یا شرم) به خود پیچیدن، پیچ و تاب خوردن، آزرده شدن

۶

contort

از شکل انداختن، کج کردن، پیچاندن