فرهنگ آریانپور
کج و معوج کردن
#۱۵۶٬۲۵۶
warp
تار (در مقابل پود)، ریسمان، پیچ و تاب، تاب دار کردن، منحرف کردن، تاب برداشتن
screw
پیچ خوردگى، پیچاندن، پیچیدن، پیچ دادن، (به وسیله پیچ) وصل کردن، گائیدن، پیچ، پیچ کردن
twist
پیچ، تاب، نخ یا ریسمان تابیده، پیچ خوردگى، پیچیدن، تابیدن، پیچ دار کردن
wring
(past: wrung ; past participle: wrung) ـ فشردن، چلاندن، به زور گرفتن، غصب کردن، انتزاع کردن، پیچاندن، منحرف کردن
writhe
(از شدت درد یا شرم) به خود پیچیدن، پیچ و تاب خوردن، آزرده شدن
contort
از شکل انداختن، کج کردن، پیچاندن