کج کردن
#۱۵۶٬۲۳۳
deflect
کج کردن، منحرف کردن، منکسر کردن، شکستن
distort
کج کردن، تحریف کردن، از شکل طبیعى انداختن
inflect
کج کردن، خم کردن (به سوى درون)، منحنى کردن، گرداندن، صرف کردن
bend
(past: bent ; past participle: bent) ـ خمیدن، خمش، زانویه، خمیدگى، شرایط خمیدگى، زانویى، گیره، خم کردن، کج کردن، منحرف کردن، تعظیم کردن، دولا کردن، کوشش کردن، بذل مساعى کردن
hook
قلاب، چنگک، (مجازى) دام، تله، ضربه، به شکل قلاب درآوردن، کج کردن، گرفتار کردن، به دام انداختن، ربودن، گیر آوردن
crook
عصاى سرکج، کجى، آدم قلابى، کلاه بردار، خم کردن، کج کردن
slant
کجى، کج کردن، کج شدن، خط کج، سطح اریب، شیب، نگاه کج، نظر، کج، اریب، سراشیب، کج رفتن، شیب پیدا کردن، تحریف کردن
strain
کشش، زور، فشار، کوشش، درد سخت، تقلا، در رفتگى یا ضرب عضو یا استخوان، آسیب، رگه، صفت موروثى، خصوصیت نژادى، نژاد، اصل، زودبکار بردن، زور زدن، سفت کشیدن، کش دادن، زیاد کشیدن، پیچ دادن، کج کردن، پالودن، صاف کردن، کوشش زیاد کردن، خسته کردن strain tilt tip top
contort
از شکل انداختن، کج کردن، پیچاندن
incline
خم کردن، کج کردن، متمایل شدن، مستعد شدن، سرازیر کردن، شیب دادن، متمایل کردن، شیب
recurve
برگشته کردن، کج کردن
contortion
از شکل اندازى، کج کردن، شکنج