کارگر
#۱۵۴٬۱۰۳
laborer
کارگر، عمله
workman
کارگر، مزدبگیر، استادکار
workingman
کارگر، مزدبگیر، زحمتکش، از طبقه کارگر
workpeople
کارگر، طبقه کارگر crewman
labor
(labour =) ـ کار، رنج، زحمت، کوشش، درد زایمان، کارگر، عمله، حزب کارگر، زحمت کشیدن، تقلا کردن، کوشش کردن
staff
کارمند، کارگر، چوب بلند، تیر، چوب پرچم، ستاد ارتش، پرسنل، افسران و صاحب منصبان، اعضاء، هیئت، با کارمند مجهز کردن و شدن
worker
عمله، کارگر، ایجاد کننده، از کار در آمده
employe
مستخدم، کارگر، مستخدم زن، کارمند
employee
کارمند، مستخدم، کارگر، مستخدم زن
effective
موثر، کارگر، کارى، عامل موثر، قابل اجرا
operative
عملى، کارگر، موثر، عامل، عمل کننده، قابل استفاده، دایر
man
مرد، انسان، شخص، بر، نوکر، مستخدم، اداره کردن، گرداندن (امور)، شوهر، مهره شطرنج، مردى
help
کمک کردن، یارى کردن، مساعدت کردن (با)، همدستى کردن، مدد رساندن، بهتر کردن چاره کردن، کمک، یارى، مساعدت، مدد، نوکر، مزدور واژه هاى شامل
telling
(past: told ; past participle: told) ـ گفتن، بیان کردن، نقل کردن، فاش کردن، تشخیص دادن، فرق گذاردن، فهمیدن tell
working
کار، کار کردن، عملى شدن، شغل، وظیفه، زیست، عمل، عملکرد، نوشتجات، آثار ادبى یا هنرى، (در جمع) کارخانه، استحکامات، موثر واقع شدن، عمل کردن work