کار
#۱۵۳٬۲۸۴
job
کار، امر، سمت، شغل، ایوب، مقاطعه کارى کردن، دلالى کردن، کار شغل
karma
کار، کردار، سرنوشت، مراسم دینى، (در دین بودا) حاصل کردار انسان
affair
کار، امر، کاروبار، عشق بازى (با جمع هم مى آید) ـ
avocation
کار فرعى، کار جزیى، مشغولیت، سرگرمى، کار، حرفه، کسب
act
کنش، فعل، کردار، عمل، کار، حقیقت، امر مسلم، فرمان قانون، تصویب نامه، اعلامیه، (حقوق) سند، پیمان، رساله، سرگذشت، پرده ى نمایش (مثل پرده ى اول) ـ کنش کردن، کار کردن، عمل کردن، جان دادن، روح دادن، برانگیختن، رفتار کردن، اثر کردن، بازى کردن، نمایش دادن
deed
کردار، کار، قباله، سند، با قباله واگذار کردن
fist
مشت، مشت زدن، بامشت گرفتن، کوشش، کار
labor
(labour =) ـ کار، رنج، زحمت، کوشش، درد زایمان، کارگر، عمله، حزب کارگر، زحمت کشیدن، تقلا کردن، کوشش کردن
action
کنش، کردار، کار، عمل، فعل، اقدام، رفتار، جدیت، جنبش، حرکت، جریان، اشاره، تاثیر، اثر جنگ، نبرد، پیکار، اشغال نیرو هاى جنگى، گزارش، وضع، طرز عمل، (حقوق) اقامه ى دعوا، جریان حقوقى، تعقیب، بازى، تمرین، سهم، سهام شرکت
labour
(labor =) ـ کار، رنج، زحمت، کوشش، درد زایمان، کارگر، عمله، حزب کارگر، زحمت کشیدن، تقلا کردن، کوشش کردن واژه هاى شامل
activity
فعالیت، کنش ورى، کار، چابکى، زنده دلى، آکتیوایى
function
تابع، وظیفه، کار کردن، کارکرد، کار، کار ویژه، پیشه، مقام، ماموریت، عمل، ایفاء، عمل کردن، وظیفه داشتن، آئین رسمى
laboring
(labour =) ـ کار، رنج، زحمت، کوشش، درد زایمان، کارگر، عمله، حزب کارگر، زحمت کشیدن، تقلا کردن، کوشش کردن labor
appointment
تعیین، انتصاب، قرار ملاقات، وعده ملاقات، کار، منصب، گماشت
kettle of fish
مهمانى دانگى، آشفتگى، اختلال، کار، امر
stuff
چیز، ماده، کالا، جنس، مصالح، پارچه، چرند، پر کردن، تپاندن، چپاندن، انباشتن