قطع کردن
#۱۵۱٬۵۰۶
cut
(past: cut ; past participle: cut) ـ بریدن، بریدگى، بریده، تقلیل دادن، گسیختن، گسستن، چیدن، زدن، پاره کردن، قطع کردن، کم کردن، تراش دادن (الماس و غیره)، عبور کردن، گذاشتن، برش، چاک، شکاف، معبر، کانال، جوى، تخفیف
lop
تلاطم، متلاطم شدن، شاخه هاى خشک را زدن، هرس کردن، چیدن، زدن (موى و غیره)، دست یاپاى کسى را بریدن، با تنبلى حرکت کردن، شلنگ برداشتن
chop
ریز ریز کردن، بریدن، جدا کردن، شکستن
poll
راى جویى، پهنه، راى، اخذ راى دسته جمعى، تعداد آراء اخذ آراء (معمولاً به صورت جمع)، فهرست نامزدهاى انتخاباتى، مراجعه به آراء عمومى، راى دادن یا آوردن، راس کلاه، راى گرفتن، نمونه برداشتن، سر شمارى کردن
sever
جدا کردن، بریدن، منفصل کردن
throw
(past: threw ; past participle: thrown) ـ پرتاب، انداختن، پرت کردن، افکندن، ویران کردن
section
مقطع، بخش، برش، برشگاه، قسمت، قطعه، دسته، گروه، دایره، قسمت قسمت کردن، برش دادن
interject
در میان آوردن، به طور معترضه گفتن، (م.ل.) در میان انداختن، در میان آمدن، مداخله کردن