قطع کردن
#۱۵۱٬۵۰۵
intermit
قطع کردن، گسیختن، موقتا تعطیل کردن، نوبت داشتن، نوبت شدن
cut off
قطع کردن، محروم کردن، بریدن، جدا کردن، راه میان بر، قطع جریان
cut
(past: cut ; past participle: cut) ـ بریدن، بریدگى، بریده، تقلیل دادن، گسیختن، گسستن، چیدن، زدن، پاره کردن، قطع کردن، کم کردن، تراش دادن (الماس و غیره)، عبور کردن، گذاشتن، برش، چاک، شکاف، معبر، کانال، جوى، تخفیف
hew
(past: hewed ; past participle: hewed, hewn) ـ بریدن، قطع کردن، انداختن (در خت و غیره)، ضربت، شقه، ذبح، شکاف یاترک نتیجه ضربه
burst
(past: burst ; past participle: burst) ـ قطع کردن، ترکیدن، از هم پاشیدن، شکفتن، منفجر کردن، انفجار، شیوع، قطارى، پشت سر هم
cross
صلیب، خاج، چلیپا، علامت ضربدر یا به اضافه، حدوسط، ممزوج، دورگه، اختلاف، مرافعه، تقلب، نادرستى، قلم کشیدن بر روى، گذشتن، عبور دادن، مصادف شدن با، رو به رو شدن، قطع کردن، دورگه کردن (مثل قاطر)، پیوند زدن، کج خلقى کردن، خلاف میل کسى رفتار کردن
flick
(movie =) ـ (معمولاً به صورت جمع) سینما، ضربت آهسته و سبک با شلاق، تکان ناگهانى، تلنگر، تکان دادن، بریدن، قطع کردن
ablate
از بیخ کندن، قطع کردن، (جراحى) بریدن و خارج کردن
excise
مالیات کالاهاى داخلى، مالیات غیرمستقیم، مالیات بستن بر، قطع کردن
exsect
بریدن، درآوردن، قطع کردن
intercept
بریدن، قطع کردن، جدا کردن، حایل شدن، جلو کسى را گرفتن، جلوگیرى کردن، دربین راه بودن
disconnect
منفصل کردن، قطع کردن، جدا کردن، گسستن
discontinue
ادامه ندادن، بس کردن، موقوف کردن، قطع کردن
interception
جلوگیرى، حایل شدن، قطع کردن
copartnership
رداى روحانى، جبه، نوک، راس، پوشاندن، قطع کردن
leave off
متارکه کردن، قطع کردن، دست کشیدن از
fell
(past: fell ; past participle: fallen) ـ خزان، پائیز، سقوط، هبوط، نزول، زوال، آبشار، افتادن، ویران شدن، فرو ریختن، پایین آمدن، تنزل کردن fall