فرهنگ آریان‌پور

فی‌ الفور

#۱۴۸٬۰۴۸

معنی‌های انگلیسی
۱

promptly

بیدرنگ، سریع کردن، به فعالیت واداشتن، برانگیختن، سریع، عاجل، آماده، چالاک، سوفلورى کردن

۲

immediately

بى درنگ، فورى، بلافاصله، بلا واسطه، پهلویى، آنى، ضرورى، بلافصل immediate