فرهنگ آریان‌پور

فوری

#۱۴۷٬۹۳۰

معنی‌های انگلیسی
۱

instanter

فورى

۲

spot

خال، نقطه، لک، موضع، بجا آوردن، مکان، محل، لکه، زمان مختصر، لحظه، لکه دار کردن یاشدن، با خال تزیین کردن، در نظر گرفتن، کشف کردن، آماده پرداخت، فورى

۳

urgent

مبرم، فورى، ضرورى، اصرار کننده

۴

sudden

ناگهانى، ناگهان، بى خبر، بى مقدمه، فورى، تند، به طور غافلگیر، غیر منتظره، سریع واژه هاى شامل

۵

immediate

بى درنگ، فورى، بلافاصله، بلا واسطه، پهلویى، آنى، ضرورى، بلافصل

۶

posthaste

پیک تندرو، فورى، آنى، سریع السیر، باعجله

۷

spontaneous

خود به خود، خود انگیز، بى اختیار، فورى

۸

snap shot

عکس فورى، بعجله انجام شده، فورى، عکس فورى گرفتن

۹

fast

تند، تندرو، سریع السیر، جلد و چابک، رنگ نرو، پایدار، باوفا، سفت، روزه، روزه گرفتن، فوراً

۱۰

quick

تند، چابک، فرز، چست، جلد، سریع، زنده

۱۱

express

بیان کردن، سریع، اظهار داشتن، ادا کردن، سریع السیر، صریح، روشن، ابراز کردن

۱۲

instant

دم، آن، لحظه، ماه کنونى، مثال، فوراً

۱۳

summary

خلاصه، مختصر، موجز، اختصارى، ملخص، انجام شده بدون تاخیر، با شتاب

۱۴

pressing

فشار دادن، مطبوعات، ماشین فشار، فشار، ازدحام، جمعیت، ماشین چاپ، مطبعه، جراید، وارد آوردن، فشردن زور دادن، ازدحام کردن، اتو زدن، دستگاه پرس، چاپ press

۱۵

imperious

آمرانه، تحکم آمیز، مبرم، آمر، متکبر

۱۶

expeditious

از روى عجله، ضرورى