فهم
#۱۴۷٬۸۰۴
head
نوک، سر، کله، راس، عدد، ابتدا ى، انتها، دماغه، دهانه، رئیس، سالار، عنوان، موضوع، منتها درجه، موى سر، فهم، خط سر، فرق، سرصفحه، سرستون، سر درخت، اصلى، عمده، مهم سر گذاشتن به، داراى سر کردن، ریاست داشتن بر، رهبرى کردن، دربالا واقع شدن head ـ (58)
mind
فکر، خاطر، ذهن، خیال، مغز، فهم، فکر چیزى را کردن، یاد آورى کردن، تذکر دادن، مراقب بودن، مواظبت کردن، ملتفت بودن، اعتناء کردن به، حذر کردن از، تصمیم داشتن
brain
مغز، مخ، کله، هوش، ذکاوت، فهم، مغز کسى را درآوردن، به قتل رساندن
grasp
فراچنگ کردن، به چنگ آوردن، گیر آوردن، فهمیدن، چنگ زدن، قاپیدن، اخذ، چنگ زنى، فهم
savvy
(savvey =) ـ ادراک، فهم، فهمیدن، درک کردن، زرنگ و دانا
uptake
دودکش، بالاگیرى، بلند سازى، درک، ادراک، فهم
intellect
هوش، فهم، قوه درک، عقل، خرد، سابقه
realization
تحقق، فهم، ادراک، درک، تفهیم
apprehension
درک، فهم، بیم، هراس، دستگیرى
intelligence
هوش، هوشمندى، زیرکى، فراست، فهم، بینش، آگاهى، روح پاک یا دانشمند، فرشته، خبرگیرى، جاسوسى
ken
(past: kenned, kent ; past participle: kenned) ـ نظر، بینش، بصیرت
grip
(grippe =) ـ (پزشکى) نزله وبایى ناى، زکام همه جاگیر، گریپ، آنفلوانزا، چنگ زنى، چنگ، نیروى گرفتن، ادراک و دریافت، نهر کوچک، نهر کندن، محکم گرفتن، چسبیدن به
light
به سبکى، آهسته، یواش، کم، به چابکى، تند، با خونسردى، از روى بى علاقگى
scope
حوزه، وسعت، نوسان نما، هدف، منظور، نقطه توجه، طرح نهایى، فحوا، مفاد، مطمح نظر، میدان دید، آزادى عمل، میدان، قلمرو واژه هاى شامل
knowledge
بصیرت، اطلاع، دانش، معرفت، وقوف، دانایى، علم، آگاهى
perception
ادراک، احساس، درک، مشاهده قوه ادراک، آگاهى، دریافت
comprehension
دریافت، قوه ادراک