فعال
#۱۴۶٬۸۰۲
active
فعال، دایر، کنشى، کارى، ساعى، حاضر بخدمت، تنزل بردار، با ربح، (دستور زبان) معلوم، متعدى، مولد، کنش ور، کنش گر
sthenic
فعال، حاد، تندکار، قوى، خطرناک، وخیم، شدید، نیرومند
trig
قابل اعتماد، وفادار، فعال، سرحال، منبسط، تر و تمیز، دویدن، چهار نعل رفتن، شیک، خود آرا، خط شروع مسابقه، خندق، از حرکت بازداشتن (مثل چرخ ماشین)، علامت گذاشتن
astir
بیرون از بستر، در جنبش، در حرکت، فعال
snell
سریع، فعال، مشتاق، زیرک، تیز هوش، سخت، خشن، بند قلاب ماهیگیرى، بند زدن (به قلاب ماهیگیرى)
energetic
پرتکاپو، کارمایه اى، جدى، کارى، فعال، داراى انرژى
spiritous
الکل دار، مشتق از الکل، فعال، زنده، خالص
strenuous
با حرارت، مصر، بلیغ، فوق العاده، فعال، شدید
pragmatics
کاربست، (pragmatic) عملى، فعال، واقع بین، فلسفه واقع بینى واقعیت گرایى
spirituous
داراى حالت روحانى، مربوط به عالم معنویات، فعال، سرزنده، داراى الکل
light foot
(light footed =) ـ ماهر، تردست، بادپا، فعال، چابک، سبک پا
light footed
(light foot =) ـ ماهر، تردست، بادپا، فعال، چابک، سبک پا
acting
کنش، فعل، کردار، عمل، کار، حقیقت، امر مسلم، فرمان قانون، تصویب نامه، اعلامیه، (حقوق) سند، پیمان، رساله، سرگذشت، پرده ى نمایش (مثل پرده ى اول) ـ کنش کردن، کار کردن، عمل کردن، جان دادن، روح دادن، برانگیختن، رفتار کردن، اثر کردن، بازى کردن، نمایش دادن act
trotter
(در جمع) پاچه، یورتمه ران، اسب یورتمه رو، شخص چابک و پرکار
smacking
ماچ، صداى سیلى یا شلاق، مزه، طعم، چشیدن مختصر، با صدا غذا خوردن، ماچ صدادار کردن، مزه مخصوصى داشتن، کف دستى زدن، کتک زدن، کاملاً، یکراست smack
activist
طرفدار عمل