فرهنگ آریانپور
الزاماور
#۱۴٬۵۴۵
binding
(past: bound ; past participle: bound) ـ بستن، گرفتار و اسیر کردن، مقید و محصور کردن، به هم پیوستن، چسباندن، صحافى کردن و دوختن، الزام آور و غیر قابل فسخ کردن (به وسیله تعهد یا بیعانه)، متعهد و ملزم ساختن، بند، قید، بستگى، علاقه، مقید کردن، جلد کردن bind
bounden
مقید، دراسارت، باقید و بند بسته شده
necessary
لازم، واجب، ضرورى، بایسته، بایا
necessity
بایستگى، ضرورت، نیاز، نیازمندى، لزوم، احتیاج
obligatory
الزامى، فرضى، واجب، (حقوق) لازم، الزام آور