فاسد
#۱۴۳٬۶۱۶
putrid
فاسد، متعفن
reechy
فاسد، بدبو، ترشیده
corrupt
فاسد کردن، خراب کردن، فاسد
rake
شیار، اثر، شن کش، چنگک، چنگال، خط سیر، جاى پا، جاده باریک، شکاف، خمیدگى، شیب، هرزه، فاجر، بد اخلاق، فاسد، رگه، سفر، با سرعت جلو رفتن، با چنگک جمع کردن، جمع آورى کردن
addle
چرکى، باطلاق، کثافت، (مجازى) سختى، گرفتارى، آدم بى کله، گندیده، فاسد ضایع کردن، فاسد کردن، ضایع شدن، فاسد شدن، رسیدن، عمل آمدن، گیج کردن، خرف کردن
gamey
(gamy =) ـ پر از شکار، داراى بو و مزه گوشت شکار که نزدیک فاسد شدن باشد، بد بو، با جرات، چاشنى زده، افتضاح آور، فاسد
rancid
ترشیده، بو گرفته، باد خورده، فاسد، نامطبوع، متعفن
peccant
گناهکار، اشتباه کار، غلط، ناصحیح، خطا، (پزشکى) ناخوش، فاسد
depraved
تباه، فاسد
diseased
ناخوش، معیوب، فاسد
perverse
منحرف، در خطا، گمراه، هرزه، فاسد
dissolute
هرزه، فاجر، بداخلاق، از روى هرزگى، فاسد
graceless
بى نزاکت، هرزه، فاسد، عارى از فریبندگى، بى ملاحت
reprobate
مردود، فاسد، بد اخلاق، هرزه، محرومیت
reprobatory
مردود، فاسد
bent
(past: bent ; past participle: bent) ـ خمیدن، خمش، زانویه، خمیدگى، شرایط خمیدگى، زانویى، گیره، خم کردن، کج کردن، منحرف کردن، تعظیم کردن، دولا کردن، کوشش کردن، بذل مساعى کردن bend