غذا
#۱۴۱٬۷۲۳
food
خوراک، غذا، قوت، طعام
meal
غذا، خوراکى، شام یا نهار، آرد (معمولاً غیر از آرد گندم) بلغور
aliment
غذا، رزق، قوت لایموت، قوت دادن، غذا دادن
nourishment
غذا، قوت، خوراک، تغذیه
chow
(زبان عامیانه) غذا، خوراکى، سگ خپله
grub
کرم حشره، نوزاد، بچه مگس، زحمتکش، (زبان عامیانه) خوراک، خواربار، کوتوله، مزدور، نویسنده مزدور، زمین کندن، جستجو کردن، جان کندن، از ریشه کندن یا درآوردن، قلع کردن، (مجازى) از کتاب استخراج کردن، خوردن، غذا دادن
fuel
سوخت، غذا، اغذیه، تقویت، سوخت گیرى کردن، سوخت دادن (به)، تحریک کردن، تجدید نیرو کردن
meat
گوشت (فقط گوشت چهارپایان)، خوراک، غذا، ناهار، شام، غذاى اصلى
cuisine
دست پخت، روش آشپزى، خوراک، غذا
nurture
پرورش، تربیت، تغذیه، غذا، بزرگ کردن (کودک)، بار آوردن بچه، پروردن
nutriment
تغذیه، کسب نیرو به وسیله غذا، به قوت، غذا، خوراک
nutrition
تغذیه، تقویت، قوت گیرى، قوت، خوراک، غذا
alimentation
تغذیه، تقویت، غذا
keeping
(past: kept ; past participle: kept) ـ نگاه داشتن، اداره کردن، محافظت کردن، نگهدارى کردن، جلوگیرى کردن، ادامه دادن، مداومت بامرى دادن نگاهدارى، حفاظت، امانت دارى، توجه