عملی
#۱۴۰٬۶۴۸
applied
عملى، به کار بردنى، (م.ل.) به کار برده (شده)، براى هدف معین به کار رفته، وضع معموله، کابردى، کاربسته
operative
عملى، کارگر، موثر، عامل، عمل کننده، قابل استفاده، دایر
applicative
عملى، متناسب، اعمال کردنى، (دستور زبان) صفت مقدارى مانند some یا every
practic
(practical =) ـ عملى
feasible
امکان پذیر، شدنى، عملى، میسر، ممکن، محتمل
operable
عمل کردنى، عملى، (پزشکى) قابل علاج و درمان، عمل پذیر، دایر
workable
کارکن، عملى، قابل اعمال، کار کردنى
pragmatic
کاربسته، عملى، عمل گرا، (pragmatics) عملى، فعال، واقع بین، فلسفه واقع بینى واقعیت گرایى
applicatory
قابل اجراء، قابل اطلاق، مناسب، عملى، اعمال شدنى
down to earth
واقع بین، عملى، حقیقى، واقعى، اهل عمل
viable
زنده ماندنى، زیست پذیر، ماندنى، قابل دوام، مناسب رشد و ترقى
hophead
(زبان عامیانه) معتاد، شخص معتاد آموزش handson
practical
عملاً، درعمل، تقریبا، درواقع، در معنى، مى توان گفت
functional
وابسته به وظایف اعضاء، وظیفه اى، وابسته به شغل و پیشه، وظیفه دار، تابعى، وظیفه مندى، در حال کار