فرهنگ آریانپور
اگاه
#۱۳٬۹۷۶
aware
آگاه، با خبر، با اطلاع، ملتفت، مواظب
apprised
آگاه
cognizant
آگاه، با خبر
conversant
آگاه، بصیر، متبحر
hep
حرف ندا که براى دستور یا امریه به نظامیان به کار مى رود، وارد، مطلع، آگاه
ware
مطلع، آگاه، کالا، جنس، اجناس، متاع، کالاى فروشى، پرهیز کردن از، حذر کردن
knowing
(past: knew ; past participle: known) ـ دانستن، آگاه بودن، شناختن know
informed
آگاهى دادن، مستحضر داشتن، آگاه کردن، گفتن، اطلاع دادن، چغلى کردن، آگاه ساختن، مطلع کردن
conscious
هوشیار، به هوش، آگاه، با خبر، ملتفت، وارد
acquainted
آشنا، آگاه، مسبوق، با خبر
wide awake
کاملاً بیدار، هوشیار، هشیار، آگاه، مسبوق، مراقب، سرحال
leery
ناقلا خودمانی onto withit
knowledgeable
بصیر، مطلع، وارد به کار، قابل درک، باهوش، زیرک