عکس
#۱۳۹٬۳۳۵
vignette
عکس، تصویر، شکل
photograph
عکس، عکس برداشتن از، عکسبردارى کردن
shot
(past: shot ; past participle: shot) ـ در کردن (گلوله و غیره)، رها کردن (از کمان و غیره)، پرتاب کردن، زدن، گلوله زدن، رها شدن، آمپول زدن، فیلمبردارى کردن، عکسبردارى کردن، درد کردن، سوزش داشتن، جوانه زدن، انشعاب، رویش انشعابى، رویش شاخه، درد، حرکت تند و چابک، رگه معدن
photo
(photograph =) ـ عکس، عکس برداشتن از، عکسبردارى کردن
picture
تصویر، عکس، منظره، سینما، با عکس نشان دادن، روشن ساختن، نقاشى کردن، تصور، وصف، مجسم کردن
inverse
وارونه، معکوس، برعکس، مقابل، برگشته، وارون
converse
صحبت کردن، مذاکره کردن، محاوره کردن معکوس، واژگون، وارونه، عکس، مخالف، گفتگو، آمیزش، صحبت
reverse
وارونه، معکوس، معکوس کننده، پشت (سکه)، بدبختى، شکست، وارونه کردن، برگرداندن، پشت و رو کردن، نقض کردن، واژگون کردن، پشت، معکوس کردن، برگشتن
likeness
شباهت، همانندى، شکل، شبیه، پیکر، تصویر
semblance
صورت ظاهر، شباهت، قیافه، ظن قوى، تظاهر
illustration
مثال، تصویر