واژههای فارسی←عصب دار کردن بخشی از بدنفرهنگ آریانپورعصب دار کردن بخشی از بدن#۱۳۸٬۵۰۴شنیدن تلفظکپی و اشتراکمعنیهای انگلیسی۱innervateداراى پى کردن، پى دادن (به)واژههای نزدیک در الفباعصب - وابسته به-مشاهده معنی و ترجمه انگلیسیعصب (2)مشاهده معنی و ترجمه انگلیسیعصب باصرهمشاهده معنی و ترجمه انگلیسیعصب بیناییمشاهده معنی و ترجمه انگلیسیعصب جمجمهمشاهده معنی و ترجمه انگلیسیعصب دار سازیمشاهده معنی و ترجمه انگلیسی← جستوجوی واژه دیگر