عامل
#۱۳۷٬۱۸۷
factor
عامل، ضریب، عامل (عوامل)، حق العمل کار، نماینده، فاعل، سازنده، فاکتور، عامل مشترک
doer
کننده، فاعل، نماینده، عامل
agent
پیشکار، نماینده، گماشته، وکیل، مامور، عامل
dealer
دلال، دهنده ورق، فروشنده، معاملات چى dealer enforcer
element
عنصر، جسم بسیط، جوهر فرد، اساس، اصل، محیط طبیعى، آخشیج، عامل
operant
موثر، عامل، کار کننده، فعالیت کننده
assignee
وکیل، گماشته، نماینده، مامور، عامل
operative
عملى، کارگر، موثر، عامل، عمل کننده، قابل استفاده، دایر
mouthpiece
دهانه، لبه، دهن گیر، سخنگو، عامل
procurator
وکیل، عامل، گماشته، ناظر هزینه، نایب
propellant
(propellent =) ـ عامل، انگیزه، محرک، نیروى محرکه
propellent
(propellant =) ـ عامل، انگیزه، محرک، نیروى محرکه
actor
بازیگر، هنرپیشه، (حقوق) خواهان، مدعى، شاکى، حامى
acting
کنش، فعل، کردار، عمل، کار، حقیقت، امر مسلم، فرمان قانون، تصویب نامه، اعلامیه، (حقوق) سند، پیمان، رساله، سرگذشت، پرده ى نمایش (مثل پرده ى اول) ـ کنش کردن، کار کردن، عمل کردن، جان دادن، روح دادن، برانگیختن، رفتار کردن، اثر کردن، بازى کردن، نمایش دادن act
ingredient
جزء، جزء ترکیبى، (در جمع) اجزاء، ذرات، داخل شونده، عوامل، عناصر
consideration
ملاحظه، رسیدگى، توجه، مراعات