عازم شدن
#۱۳۶٬۹۸۹
leadoff
عازم شدن، عزیمت کردن، رهبرى کردن، رهبرى، آغاز، ضربت
set out
عازم شدن، تنظیم، شروع به کار کردن، محدود کردن
mog
دور شدن، رفتن، عازم شدن، دزدانه رفتن
leave
(past: left ; past participle: left) ـ برگ دادن، جوانه زدن، باقى گذاردن، رها کردن، ول کردن، گذاشتن، دست کشیدن از، رهسپار شدن، عازم شدن، ترک کردن برگ درخت، اجازه، اذن، مرخصى، رخصت
embark
در کشتى سوار کردن، در کشتى گذاشتن، عازم شدن، شروع کردن
skidoo
(skiddoo =) ـ عازم شدن، رفتن، برگ، گمشو
skiddoo
(skidoo =) ـ عازم شدن، رفتن، برگ، گمشو
stouten
نیرومند شدن، نیرومند ساختن، عازم شدن
pull out
ترک کردن، عازم شدن، بیرون آمدن
head
نوک، سر، کله، راس، عدد، ابتدا ى، انتها، دماغه، دهانه، رئیس، سالار، عنوان، موضوع، منتها درجه، موى سر، فهم، خط سر، فرق، سرصفحه، سرستون، سر درخت، اصلى، عمده، مهم سر گذاشتن به، داراى سر کردن، ریاست داشتن بر، رهبرى کردن، دربالا واقع شدن head ـ (58)