عادی
#۱۳۶٬۸۵۸
customary
عادى، مرسوم
naked
برهنه، عریان، عادى، لخت
onery
(ornary , ornery =) ـ عادى، معمولى، اذیت کننده، بدخلق
common
مشترک، اشتراکى، معمولى، عمومى، متعارفى، عادى، پیش پا افتاده، پست، عوامانه، مردم عوام، مشارکت کردن، مشاع بودن، مشترکا استفاده کردن
groovy
یک نواخت، جارى، عادى
normal
در حال عادى، معمولاً، به طور عادى یا طبیعى normally
average
متوسط، معدل، حد وسط، میانه، درجه عادى، میانگین، حد وسط (چیزى را) پیدا کردن، میانه قرار دادن، میانگین گرفتن، روى هم رفته، بالغ شدن average breadandbutter
natural
طبیعى، سرشتى، نهادى، ذاتى، فطرى، جبلى، بدیهى، مسلم، استعداد ذاتى، احمق، دیوانه، عادى
habitual
معتاد، شخص دائم الخمر، عادى، همیشگى matterofcourse
ordinary
معمولى، عادى، متداول، پیش پا افتاده
chronic
دیرینه، مزمن، سخت، شدید، گرانرو
automatic
خودکار، دستگاه خودکار، مربوط به ماشین هاى خودکار، غیر ارادى
accustomed
عادت دادن، آشنا کردن، آشنا شدن، معتاد ساختن، معتاد شدن، عادت، خو گرفتن، انس گرفتن
commonplace
پیش پا افتاده، معمولى، مبتذل، همه جایى
conventional
مرسوم، مطابق آئین و قاعده، پیرو سنت و رسوم، عرفى، قراردادى