فرهنگ آریان‌پور

ضروری

#۱۳۴٬۵۰۳

معنی‌های انگلیسی
۱

exigent

ضرورى، مبرم، محتاج به اقدام یا کمک فورى، فشار آور، بحرانى، مصر، تحمیلى

۲

essential

ضرورى، اساسى، واجب، بسیار لازم، اصلى، اساسى ذاتى، جبلى، لاینفک، واقعى، عمده، بى وارث را)، مصادره کردن

۳

must

باید، بایست، مى بایستى، بایسته، ضرورى، لابد

۴

urgent

مبرم، فورى، ضرورى، اصرار کننده

۵

needful

لازم، ضرورى، نیازمند، ناگزیر، مایحتاج

۶

obligate

در محظور قرار دادن، متعهد و ملتزم کردن، ضامن سپردن، ضرورى

۷

necessary

لازم، واجب، ضرورى، بایسته، بایا

۸

immediate

بى درنگ، فورى، بلافاصله، بلا واسطه، پهلویى، آنى، ضرورى، بلافصل

۹

imperative

امرى، دستورى، حتمى، الزام آور، ضرورى

۱۰

indispensable

واجب، حتمى، چاره نا پذیر، ضرورى، ناگزیر، صرفنظر نکردنى، لازم الاجرا

۱۱

imperious

آمرانه، تحکم آمیز، مبرم، آمر، متکبر