ضربه زدن
#۱۳۴٬۴۲۴
lay on
ضربه زدن، حمله کردن، یورش کردن، گستردن
butt
شاخ زدن، ضربه زدن، پیش رفتن، پیشرفتگى داشتن، نزدیک یا متصل شدن، بشکه، ته، بیخ، کپل، ته درخت، ته قنداق تفنگ، هدف
knap
ضربه محکم و ناگهانى، ضربه زدن، شکستن نوک، قله، بالاى تپه، پشته
dabber
نم زدن، ضربه زدن، رنگ زدن، آلت نم زدن
strike
(past: struck ; past participle: struck) ـ زدن، ضربت زدن، خوردن به، بخاطر خطور کردن، سکه ضرب کردن، اعتصاب کردن، اصابت، اعتصاب، ضربه، برخورد، ضربه زدن
hit
(past: hit ; past participle: hit) ـ زدن، خوردن، اصابت، موفقیت، ضربت، تصادف، نمایش یا فیلم پرمشترى، خوردن به، اصابت کردن به هدف زدن
tap
شیر آب، ضربت آهسته، ضربات آهسته و پیوسته زدن، شیر آب زدن به، از شیر آب جارى کردن، بهره بردارى کردن از، سوراخ چیزى را بند آوردن
land
زمین، خشکى، خاک، سرزمین، دیار، به خشکى آمدن، پیاده شدن، رسیدن، بزمین نشستن
bump
دست انداز جاده، ضربت، ضربت حاصله در اثر تکان سخت، برآمدگى، تکان سخت (در هواپیما و غیره)، تکان ناگهانى، ضربت (توام با تکان) زدن concuss
poke
سیخونک، ضربت با چیز نوک تیز، فشار با نوک انگشت، حرکت، سکه، سکه زدن، فضولى در کار دیگران، سیخ زدن، به هم زدن، هل دادن، سقلمه زدن، کنجکاوى کردن، به هم زدن آتش بخارى (با سیخ)، زدن، آماس
swing
(past: swung ; past participle: swung) ـ آونگان شدن یا کردن، تاب خوردن، چرخیدن، تاب، نوسان، اهتزاز، آونگ، نوعى رقص و آهنگ آن
version
شرح ویژه، ترجمه، تفسیر، نسخه، متن
deliver
آزاد کردن، نجات دادن، تحویل دادن، ایراد کردن (نطق و غیره)، رستگار کردن