افسردگی
#۱۳٬۳۰۳
woebegoneness
افسردگى، غم و اندوه
gloom
تاریکى، تیرگى، تاریکى افسرده کننده، ملالت، افسردگى، دل تنگى، افسرده شدن، دلتنگ بودن، عبوس بودن، تاریک کردن، تیره کردن، ابرى بودن (آسمان)
freeze
(past: froze ; past participle: frozen) ـ یخ بستن، منجمد شدن، بى اندازه سرد کردن، فلج کردن، فلج شدن، ثابت کردن، غیر قابل حرکت ساختن، یخ زدگى، افسردگى
doldrums
(جغرافى) منطقه آرامگان استوایى، سکوت، افسردگى، منطقه رکود
dejection
پژمانى، افسردگى، سرافکندگى، دلمردگى
depression
تو رفتگى، گود شدگى، فرودافت، کسادى، تنزل، افسردگى، پریشانى
oppression
ستم، بیداد، جور، تعدى، فشار، افسردگى
melancholia
سودا، مالیخولیا، افسردگى، دلتنگى، گرفتگى
congelation
ماسیدگى، بستگى، انجماد، افسردگى، دلمه، چیز منجمد
funk
هراس، وحشت، بیم، آدم ترسو، بوى بد، کج خلقى، عبوسى، طفره زدن، رم کردن بدبو کردن، دود ایجاد کردن، عصبانى کردن funk glumness
dumps
زباله، آشغال، موادى که موقتا براى استعمال انبار مى شود، تفکر، خیال، جنس را (براى رقابت) بقیمت خیلى ارزان فروختن، فرورفتن در خیالات واهى، حالت مالخولیایى، رو گرفت، رو بردارى کردن dump