فرهنگ آریان‌پور

افسر معین کردن

#۱۳٬۲۸۷

معنی‌های انگلیسی
۱

officer

افسر، صاحب منصب، مامور، متصدى، افسر معین کردن، فرماندهى کردن، فرمان دادن