فرهنگ آریان‌پور

صحنه

#۱۳۲٬۰۳۸

معنی‌های انگلیسی
۱

stage

صحنه نمایش، پرده گاه، مرحله، منزل، پایه، وهله، طبقه، در صحنه ظاهر شدن، مرحله دار شدن، اشکوب، صحنه stage heatre

۲

arena

پهنه، میدان مسابقات (در روم قدیم)، عرصه، گود، (کشتى گیرى یا مبارزه)، صحنه، آرن

۳

scene

منظره، چشم انداز، مجلس، پرده جزء صحنه نمایش، صحنه، جاى وقوع، مرحله

۴

shot

(past: shot ; past participle: shot) ـ در کردن (گلوله و غیره)، رها کردن (از کمان و غیره)، پرتاب کردن، زدن، گلوله زدن، رها شدن، آمپول زدن، فیلمبردارى کردن، عکسبردارى کردن، درد کردن، سوزش داشتن، جوانه زدن، انشعاب، رویش انشعابى، رویش شاخه، درد، حرکت تند و چابک، رگه معدن

۵

stand

(past: stood ; past participle: stood) ـ ایستادن، تحمل کردن، موضع، دکه، بساط، ایست کردن، توقف کردن، ماندن، راست شدن، قرار گرفتن، بودن، واقع بودن، واداشتن، عهده دار شدن، ایست، توقف، مکث، وضع، موقعیت، شهرت، مقام، پایه، میز کوچک، سه پایه، دکه دکان، ایستگاه، توقفگاه، جایگاه گواه در دادگاه، سکوب تماشاچیان مسابقات

۶

platform

سکو، تلواره، سحن، زمین بلندکه در آن ایستاده سخنرانى کنند، منبر

۷

sequence

ترتیب، دنباله، ترتیب دادن، پى رفت، توالى، ترادف، تسلسل، تابعیت، رشته، به ترتیب مرتب کردن