فرهنگ آریان‌پور

شکسته

#۱۲۸٬۴۷۴

معنی‌های انگلیسی
۱

fracted

شکسته، منکسر

۲

zigzag

جناغى، منشارى، شکسته، کج و معوج، داراى پیچ و خم کردن، منکسر کردن

۳

cursive

پیوسته، روان، خط شکسته

۴

doddered

بى شاخه، (مجازى) شکسته، سست، علیل

۵

fragmental

(fragmentary =) ـ پاره پاره، جزء جزء، شکسته، ریز شده، ناقص

۶

fragmentary

(fragmental =) ـ پاره پاره، جزء جزء، شکسته، ریز شده، ناقص

۷

broken

(past: broke ; past participle: broken) ـ شکستن، خرد کردن، نقض کردن، شکاف، وقفه، طلوع، مهلت، شکست، از هم باز کردن، انقصال، شکستگى break

۸

busted

(past: busted, bust ; past participle: busted, bust) ـ مجسمه نیم تنه، بالاتنه، سینه، انفجار، ترکیدگى، خرد گشتن، ورشکست شدن، ورشکست کردن، بیچاره کردن bust