فرهنگ آریان‌پور

شست‌ کسی‌ خبردار شدن

#۱۲۷٬۵۹۱

معنی‌های انگلیسی
۱

smell

(past: smelt, smelled ; past participle: smelt, smelled) ـ بویایى، شامه، بو، رایحه، عطر، استشمام، بوکشى، بوئیدن، بو کردن، بو دادن، رایحه داشتن، حاکى بودن از

۲

premonition

تحذیر، اخطار، برحذر داشتن، فکر قبلى