شدن - خم -
#۱۲۶٬۰۶۷
bow
خم شدن، تعظیم کردن، تعظیم، کمان، قوس
lob
گوشت یا پوست آویخته، غبغب، چاق و چله، چاق، گوشت آلو، آدم خپله و سنگین، چیزى را سنگین بزمین زدن، با تنبلى و سنگینى حرکت کردن، خم شدن، به آهستگى پرتاب کردن
sag
خم شدن، فرو نشستن، از وسط خم شدن، آویزان شدن، صعیف شدن، شکم دادن
lean
(past: leaned, leant ; past participle: leaned, leant) ـ تکیه کردن، تکیه زدن، پشت دادن، کج شدن، خم شدن، پشت گرمى داشتن، متکى شدن، تکیه دادن به طرف، تمایل داشتن، لاغر، نزار، نحیف، اندک، ضعیف، کم سود، بیحاصل
wilt
پلاسیده و پژمرده شدن، خم شدن
stoop
دولاشدن، خم شدن، سرفرود آوردن، خمیدگى، تمکین، خشوع کردن
buckle
سگک، قلاب، پیچ، با سگک بستن، دست و پنجه نرم کردن، تسمه فلزى، چپراست، خم شدن
decline
کاهش، شیب پیدا کردن، رد کردن، نپذیرفتن، صرف کردن (اسم یاضمیر)، زوال، انحطاط، خم شدن، مایل شدن، رو بزوال گذاردن، تنزل کردن، کاستن
recline
برپشت خم شدن یا خوابیدن، سرازیر کردن، خم شدن، تکیه کردن، لمیدن