فرهنگ آریان‌پور

شد - منجمد -

#۱۲۵٬۸۲۶

معنی‌های انگلیسی
۱

froze

(past: froze ; past participle: frozen) ـ یخ بستن، منجمد شدن، بى اندازه سرد کردن، فلج کردن، فلج شدن، ثابت کردن، غیر قابل حرکت ساختن، یخ زدگى، افسردگى freeze