شایسته
#۱۲۴٬۷۰۶
seemly
شایسته، زیبنده، خوش منظر، به طور دلپذیر
qualified
شایسته، قابل، داراى شرایط لازم، مشروط
meritorious
شایسته، مستحق
apt
مستعد، قابل، درخور، مناسب، شایسته، محتمل، متمایل، آماده، زرنگ
qua
تا آنجایى که، به طورى که، شایسته
able
توانا بودن، شایستگى داشتن، لایق بودن، مناسب بودن، آماده بودن، آرایش دادن، لباس پوشاندن، قوى کردن توانا، لایق، آماده، با استعداد، صلاحیت دار، قابل، مطیع، مناسب، (حقوق) داراى صلاحیت قانونى، پسوندى براى ساختن صفت است به معنى " داراى قدرت "، شایسته
good
خوب، نیکو، نیک، پسندیده، خوش، مهربان، سودمند، مفید، شایسته، قابل، پاک، معتبر، صحیح، ممتاز، ارجمند، کامیابى، خیر، سود، مال التجاره، مال منقول، محموله
meet
(past: met ; past participle: met) ـ ملاقات کردن، مواجه شدن، برخورد کردن، یافتن، معرفى شدن به، تقاطع کردن، پیوستن تقاطع، اشتراک، جلسه، نشست، نشست گاه، درخور، مناسب، دلچسب، شایسته، مقتضى
proper
درست، به طور صحیح، موافق آداب، به طور شایسته، کاملاً، خیلى خوب
apropos
بجا، بموقع، شایسته
befitting
فراخور، شایستگى، درخور، شایسته، برازنده
competent
لایق، ذى صلاحیت، شایسته، داراى سر رشته
pertinent
وابسته، مربوط، درخور، مناسب، بجا، بموقع، شایسته، مقتضى
sufficient
کافى، بس، بسنده، شایسته، صلاحیت دار، قانع واژه هاى شامل
eminent
برجسته، بلند، متعال، (مجازى) بزرگ، والا مقام، هویدا
becoming
(past: became ; past participle: become) ـ شدن، درخوربودن، برازیدن، آمدن به، مناسب بودن، تحویل یافتن، زیبنده بودن