سوا کردن
#۱۲۱٬۸۷۳
sort
جور، قسم، نوع، گونه، طور، طبقه، رقم، جور کردن، سوا کردن، دسته دسته کردن، جور درآمدن، پیوستن، دمساز شدن
detach
جدا کردن، سوا کردن، اعزام کردن
unlink
جدا کردن، از هم باز کردن، سوا کردن، بندهاى زنجیر را از هم باز کردن
isolate
مجزا کردن، سوا کردن، در قرنطینه نگاه داشتن، تنها گذاردن، منفرد کردن، عایق دار کردن
separate
جدا، جداگانه، جدا کردن، تفکیک کردن، سوا، علیحده، اختصاصى، سوا کردن، متارکه، انفصال
disassemble
مجزا کردن، سوا کردن، پیاده کردن (ماشین آلات)، به هم ریختن
try
کوشش کردن، سعى کردن، کوشیدن، آزمودن، محاکمه کردن، جدا کردن، سنجیدن، آزمایش، امتحان، آزمون، کوشش
sift
الک کردن، بیختن، وارسى کردن، الک
select
برگزیده، ممتاز منتخب، سوا کرده، گزیدن، جدا کردن، انتخاب کردن
single
واحد، منفرد، تک، فرد، تنها، یک نفرى، مجرد، (معمولاً با out) جدا کردن، برگزیدن، انتخاب کردن، انفرادى
handpick
دست چین کردن
intervene
در میان آمدن، مداخله کردن، پا میان گذاردن، در ضمن روى دادن، فاصله خوردن، حایل شدن