سفر کردن
#۱۱۹٬۳۵۵
travel
سفر کردن مسافرت کردن، رهسپار شدن، مسافرت، سفر، حرکت، جنبش، گردش، جهانگردى، درنوردیدن
peregrinate
سفر کردن، سرگردان بودن، آواره بودن در کشور خارجى اقامت کردن، بزیارت رفتن
gang
دسته، جمعیت، گروه، دسته جنایتکاران، خرامش، مشى، گام بردارى، رفتن، سفر کردن، دسته جمعى عمل کردن، جمعیت تشکیل دادن
trip
سبک رفتن، پشت پا خوردن یازدن، لغزش خوردن، سکندرى خوردن، سفر کردن، گردش کردن، گردش، سفر، لغزش، سکندرى
journey
سفر، مسافرت، سیاحت، سفر کردن
astrogate
کیهان نوردى کردن، فضانورى کردن، سفر کردن (بکرات دیگر)
gallivant
ولگردى کردن، عشق بازى کردن، لاس زدن، سفر کردن
roll
طومار، لوله، توپ (پارچه و غیره)، صورت، ثبت، فهرست، پیچیدن، چیز پیچیده، چرخش، گردش، غلتک، نورد، غلتاندن، غلت دادن، غل دادن، غلتک زدن، گرد کردن، به دوران انداختن، غلتیدن، غلت خوردن، گشتن، تراندن، تردادن، تلاطم داشتن
cruise
سفر دریایى، گشت زدن per egrination
voyage
سفر دریا، سفر، سفر دریا کردن