فرهنگ آریان‌پور

سرما زده‌ کردن

#۱۱۸٬۴۹۳

معنی‌های انگلیسی
۱

freeze

(past: froze ; past participle: frozen) ـ یخ بستن، منجمد شدن، بى اندازه سرد کردن، فلج کردن، فلج شدن، ثابت کردن، غیر قابل حرکت ساختن، یخ زدگى، افسردگى

۲

frostbite

سرمازدگى، یخ زدگى بافت بدن در اثر سرما