سرزنش کردن
#۱۱۸٬۰۳۱
berate
سرزنش کردن
reprove
سرزنش کردن، نکوهش کردن، ملامت کردن
reprehend
سرزنش کردن، توبیخ کردن
reprimand
سرزنش کردن، سرزنش و توبیخ رسمى، مجازات
call down
سرزنش کردن، ملامت کردن، تحقیر کردن
haze
مه کم، بخار، ناصافى یا تیرگى هوا، ابهام، گرفته بودن، مغموم بودن، روشن نبودن مه، موضوعى (براى شخص)، متوحش کردن، زدن، بستوه آوردن، سرزنش کردن
rant
(ranten =) ـ لفاظى کردن، یاوه سرایى کردن، بیهوده گفتن، سرزنش کردن، یاوه سرایى، بیهوده گویى
snub
پهن و کوتاه، کلفت و کوتاه، سرزنش، منع، جلوگیرى، سرزنش کردن، نوک کسى را چیدن (داراى بینى) سربالا، خاموش کردن (سیگار) ـ
blame
مقصر دانستن، عیب جویى کردن از، سرزنش کردن، ملامت کردن، انتقاد کردن، گله کردن، لکه دار کردن، اشتباه، گناه، سرزنش
check
مقابله، مقابله کردن، بررسى، بررسى کردن، جلوگیرى کردن از، ممانعت کردن، سرزنش کردن، رسیدگى کردن، تطبیق کردن، نشان گذاردن، چک بانک check ـ (48)
chide
(past: chided, chid ; past participle: chided, chid, chidden) ـ سرزنش کردن، گله کردن از، غرغر کردن
scold
آدم بد دهان، زن غرولندو، سرزنش کردن، بدحرفى کردن، اوقات تلخى کردن (به)، چوبکارى کردن
sneap
(در گویش) سرزنش کردن، ملامت کردن، سرزنش
taunt
دست انداختن و متلک گفتن، سرزنش کردن، شماتت کردن، طعنه زدن، طعنه
ranten
(rant =) ـ لفاظى کردن، یاوه سرایى کردن، بیهوده گفتن، سرزنش کردن، یاوه سرایى، بیهوده گویى
censure
انتقاد، سرزنش، سرزنش کردن
dispraise
از ب هاى چیزى کاستن، کم گرفتن، بد دانستن، سرزنش کردن، نکوهش کردن