فرهنگ آریان‌پور

سر و کار داشتن با

#۱۱۷٬۰۴۲

معنی‌های انگلیسی
۱

deal

(past: dealt ; past participle: dealt) ـ مقدار، اندازه، قدر، حد، معامله کردن، سر و کار داشتن با، توزیع کردن

۲

dealt

مقدار، اندازه، قدر، حد، معامله کردن، سر و کار داشتن با، توزیع کردن

۳

treat

رفتار کردن، تلقى کردن، مورد عمل قرار دادن، بحث کردن، سر و کار داشتن با، مربوط بودن به، مهمان کردن، عمل آوردن، درمان کردن، درمان شدن، خوراک رایگان، چیز لذت بخش

۴

truck

معامله کردن، سر و کار داشتن با، مبادله، معامله خرده ریز، بارکش، کامیون، واگن روباز، چرخ باربرى

۵

cope

برآمدن، حریف شدن، از عهده برآمدن

۶

touch

دست زدن به، لمس کردن، پرماسیدن، زدن، رسیدن به، متاثر کردن، متاثر شدن، لمس دست زنى، پرماس، حس لامسه