فرهنگ آریانپور
اصولی
#۱۱٬۶۵۶
material
جنس، ماده، مصالح، مادى، جسمانى، مهم، عمده، کلى، جسمى، اساسى، اصولى، مناسب، مقتضى، مربوط، جسم
normative
هنجارى، قاعده اى، اصولى، معیارى، قانونى، اصلى
systematic
قاعده دار، با همست، همست دار، روش دار، اصولى
doctrinaire
کسى که نظریات و اصول خود را بدون توجه به مقتضیات مى خواهد اجرا کند، اصولى
basic
اساسى، اصلى، تهى، بنیانى، پایه اى
principled
قانون یا اصلى علمى یا اخلاقى، اصل، سرچشمه، حقیقت، مبادى و اصول، (در جمع) معتقد باصول و مبادى کردن، اخلاقى کردن، قاعده کلى، مرام principle
rudimentary
ناقص، اولیه، بدوى، ابتدایى
substantial
ذاتى، جسمى، اساسى، مهم، محکم، قابل توجه
substantive
قائم بذات، متکى به خود، مقدار زیاد، داراى ماهیت واقعى، حقیقى، شبیه اسم، داراى خواص اسم