ساکن
#۱۱۴٬۷۱۱
denizen
ساکن، مقیم، ساکن کردن
dweller
ساکن
habitant
ساکن
occupant
ساکن، مستاجر، اشغال کننده
inhabitant
ساکن، اهل، مقیم، زیست کننده در
calm
آرامش، بى سر و صدایى، آسوده، سکوت، آرام، ساکت، ساکن آرام کردن، ساکت کردن، فرو نشاندن فیزیک
inert
نا کار، فاقد نیروى جنبش، بیروح، بیجان، ساکن، راکد عامیانه
inmate
مقیم، ساکن، اهل، اهل بیت، زندانى
irenic
آرام، ساکن، مسالمت آمیز، صلح جو
lodger
مستاجر، ساکن، مسافر (مهمانخانه)، مهماندار
abiding
پایدار، پایا، ساکن، وفا کننده، تاب آور، تحمل کننده
put
(past: put ; past participle: put) ـ گذاردن، قرار دادن، عذاب دادن، تقدیم داشتن، ارائه دادن، در اصطلاح یا عبارت خاصى قرار دادن، ترجمه کردن، تعبیر کردن، عازم کارى شدن، به فعالیت پرداختن، به کار بردن، منصوب کردن واداشتن، ترغیب کردن، متصف کردن، فرض کردن، ثبت کردن، تعویض کردن، انداختن، پرتاب، سعى، مستقر put سکنه
domiciled
اقامتگاه، محل اقامت، مقر، خانه، مسکن، مسکن دادن