ساختن
#۱۱۳٬۵۴۶
confect
ساختن، ترکیب کردن، آماده کردن (غذا براى گوارش)، مخلوط کردن، مزق
construct
ساختن، بنا کردن، ایجاد کردن، ساخت
fabricate
ساختن، بافتن و از کار در آوردن، تقلید و جعل کردن
manufacture
ساختن، جعل کردن، تولید کردن، ساخت، مصنوع، تولید
form
ورقه، صورت، دیس، شکل، تشکیل دادن، ریخت، ترکیب، تصویر، وجه، روش، طریقه، برگه، فرم، ساختن، به شکل درآوردن، قالب کردن، پروردن، شکل گرفتن، سرشتن، فراگرفتن
make
(past: made ; past participle: made) ـ ساختن، به وجود آوردن، درست کردن، تصنیف کردن، خلق کردن، باعث شدن، وادار یا مجبور کردن، تاسیس کردن، گائیدن، ساختمان، ساخت، سرشت، نظیر، شبیه
mint
ضرابخانه، سکه زنى، ضرب سکه، سکه زدن، اختراع کردن، ساختن، جعل کردن، (گیاه شناسى) نعناع، شیرینى معطر با نعناع، نو، بکر
build
(past: built ; past participle: built) ـ ساختن، بنا کردن، درست کردن
model
نمونه، مدل، مدل سازى، سرمشق، قالب، طرح، نقشه، طرح ریختن، ساختن، شکل دادن، مطابق مدل معینى در آوردن، نمونه قرار دادن
indite
انشاء کردن، ساختن، درست کردن، تصنیف کردن، نوشتن
invent
اختراع کردن، از پیش خود ساختن، ساختن، جعل کردن، چاپ زدن، تاسیس کردن
compose
سرودن، ساختن، درست کردن، تصنیف کردن
fashion
روش، سبک، طرز، اسلوب، مد، ساختن، درست کردن، به شکل در آوردن
prepare
آماده کردن، تدارک دیدن، پستا کردن، مهیا ساختن، مجهز کردن، آماده شدن، ساختن
establish
تاسیس کردن، دایر کردن، بنا نهادن، برپا کردن، ساختن، برقرار کردن، تصدیق کردن، تصفیه کردن، کسى را به مقامى گماردن، شهرت یا مقامى کسب کردن
does
(past: did ; past participle: done) ـ کردن، عمل کردن، انجام دادن، کفایت کردن، این کلمه در ابتداى جمله به صورت علامت سوال مى آید، فعل معین do