فرهنگ آریانپور
زیبنده
#۱۱۲٬۲۱۳
fit
بیهوشى، غش، تشنج، هیجان، درخور، مناسب، شایسته، تندرست، اندازه بودن (جامه) برازندگى، زیبنده بودن بر، مناسب بودن براى، (مجازى) شایسته بودن، متناسب کردن، سوار یا جفت کردن، (حقوق) صلاحیت دار کردن، تطبیق کردن، قسمتى از شعر یا سرود، بند، در خور، مقتضى، خوراندن
seemly
شایسته، زیبنده، خوش منظر، به طور دلپذیر
becoming
(past: became ; past participle: become) ـ شدن، درخوربودن، برازیدن، آمدن به، مناسب بودن، تحویل یافتن، زیبنده بودن
natty
آراسته، قشنگتر، پاکیزه، ماهر، چالاک
condign
سزاوار، فراخور، مناسب
graceful
دلپذیر، مطبوع، برازنده، پر براز
gracious
توفیق دهنده، فیض بخش، بخشنده، رئوف، مهربان، دلپذیر، زیر دست نواز، خیر خواه، (ک.) خوشایند، مطبوع داراى لطف
suitable
درخورد، مناسب، شایسته، فراخور، مقتضى