فرهنگ آریان‌پور

زیبنده

#۱۱۲٬۲۱۳

معنی‌های انگلیسی
۱

fit

بیهوشى، غش، تشنج، هیجان، درخور، مناسب، شایسته، تندرست، اندازه بودن (جامه) برازندگى، زیبنده بودن بر، مناسب بودن براى، (مجازى) شایسته بودن، متناسب کردن، سوار یا جفت کردن، (حقوق) صلاحیت دار کردن، تطبیق کردن، قسمتى از شعر یا سرود، بند، در خور، مقتضى، خوراندن

۲

seemly

شایسته، زیبنده، خوش منظر، به طور دلپذیر

۳

becoming

(past: became ; past participle: become) ـ شدن، درخوربودن، برازیدن، آمدن به، مناسب بودن، تحویل یافتن، زیبنده بودن

۴

natty

آراسته، قشنگتر، پاکیزه، ماهر، چالاک

۵

condign

سزاوار، فراخور، مناسب

۶

graceful

دلپذیر، مطبوع، برازنده، پر براز

۷

gracious

توفیق دهنده، فیض بخش، بخشنده، رئوف، مهربان، دلپذیر، زیر دست نواز، خیر خواه، (ک.) خوشایند، مطبوع داراى لطف

۸

suitable

درخورد، مناسب، شایسته، فراخور، مقتضى