اشفته کردن
#۱۱٬۰۵۶
roil
آشفته کردن، مخلوط کردن، سرگردان شدن، دنبال هم دویدن، با جیغ و داد بازى کردن
pertub
آشفته کردن، مشوش کردن
mess
یک خوراک (از غذا)، یک ظرف غذا، هم غذایى (در ارتش و غیره) ـ شلوغ کارى کردن، آلوده کردن، آشفته کردن
upset
(past: upset ; past participle: upset) ـ واژگون کردن، برگرداندن، چپه کردن، آشفتن، آشفته کردن، مضطرب کردن، شکست غیر منتظره، واژگونى، نژند، ناراحت، آشفته
harrow
چنگک زمین صاف کن و ریشه جمع کن، کلوخ شکن، با چنگک زمین را صاف کردن، آزردن، زخم کردن، جریحه دار کردن، غارت کردن، آشفته کردن
puzzle
گیچ کردن، آشفته کردن، متحیر شدن، لغز، معما، چیستان، جدول معما
embroil
به نزاع انداختن، میانه بر هم زدن، دچار کردن، آشفته کردن
flummox
(confuse =) ـ آشفته کردن، مغشوش کردن، گیج کردن، درجواب عاجز کردن
dishevel
پریشان کردن، ژولیده کردن، آشفته کردن
embrangle
(entangle , confuse =) ـ آشفته کردن، گیر انداختن، گرفتار کردن
put out
تقلا کردن، منتشر ساختن، ایجاد کردن، تهیه کردن، آشفته کردن، رنجاندن، برانگیختن، از ساحل عازم شدن، خاموش کردن