فرهنگ آریانپور
روح دادن
#۱۰۵٬۷۵۳
inanimate
روح دادن، انگیختن، بیجان، غیر ذیروح
act
کنش، فعل، کردار، عمل، کار، حقیقت، امر مسلم، فرمان قانون، تصویب نامه، اعلامیه، (حقوق) سند، پیمان، رساله، سرگذشت، پرده ى نمایش (مثل پرده ى اول) ـ کنش کردن، کار کردن، عمل کردن، جان دادن، روح دادن، برانگیختن، رفتار کردن، اثر کردن، بازى کردن، نمایش دادن
spirit
روح، جان، روان، رمق، روحیه، جرات، روح دادن، به سر خلق آوردن
vivify
زنده کردن، احیا کردن، روح دادن
animate
سرزنده، با روح، جاندار، روح دادن، زندگى بخشیدن، تحریک و تشجیع کردن، جان دادن به
enliven
زندگى بخشیدن، حیات بخشیدن، جان دادن، نیرو دادن، روح بخشیدن، روح دادن
inspirit
(معنى مجازى) روح دادن (به)، جان دادن (به)، تشویق کردن، بر سر غیرت آوردن، تحریک کردن
light
به سبکى، آهسته، یواش، کم، به چابکى، تند، با خونسردى، از روى بى علاقگى